موج موسیقی

نقد ومعرفی موسیقی راک

شنوندگی
نویسنده : اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٢
 

با نام پدیدآورنده مهر

….

از من چه می خواهی ؟

وقتی بریدی مهر

گفتی صلاح اینست

هرگز ندانستی

کاین سینه غمگین

از آه

سنگین است !

 

دوستان عزیز و همراهان گرانمایه موج موسیقی

پس از نقدی بر شنوندگی ما ،  با گذشت حدود یک ماه از این پست و دریافت ایمیل ها و نظرات خوب و متفاوت شما بر آن شدم  که نقد دیگری کمی متفاوت تر بر موسیقی متال ارائه دهم و چون گذشته امیدوارم نقد مرا به بهترین شیوه ،  نقد کنید .

 

موسیقی متال سراسر ناهمگونی است ودر عین حال نظمی عجیب بر آن حاکم است که بیشتر در بستر آن حضور دارد هرچند که این موسیقی تا مدتها به عنوان یک ابزار برای رسیدن به هدف مورد استفاده قرار گرفت اما اینک در حالیکه نقدهای پسامدرنیسم به اعتلائی دوچندان رسیده اند این موسیقی تغییر پوسته داده و خود خود هدف را در ذهن ترسیم می کند .

از منتقدی شنیدم که متال بیشتر تکیه بر موسیقی دارد و کلام نقش کمتری در کشش آدمی به این نوع خاص ایجاد می کند .

متال بر خلاف سایر ژانر ها که سراسر محاورات ساده را در بر می گیرند مملو است از گفت و شنود های ابزاری که حتی گاهی از کلام هم صرف نظر کرده و مستفیما برخوردی موزون برای ایفای آنچه در ذات بدان مقید گشته است  دارد  و این شاید از ابتدای شکل گیری این موسیقی در کالبد راک  بصورت ارائه سلوهای بسیارساده اما  قوی  و نیز تعامل میان سازهای دیگر به منصه ظهور رسید.

اینک در جهانی که هر روز آدمی به ارائه تفکری جدید و خرق عادتی نو می پردازد مجالی برای تنازع افکار نیز پدبد می آید .البته به دلیل تنوع افکاردر این مورد ،  ما تنها به بررسی دو نوع بسیار رایج این تفکرات می پردازیم .

برخی از شنوندگان این موزیک معتقدند متال بر پاشنه موسیقی خود می گردد و در واقع شعر و فلسفه کمترین تاثیر را بر زیباشناختی آن دارد .

خب ،  این ایده تقریباً نگرش جالبی است البته به عقیده من موسیقی هر چقدر هم احساس نوازنده و نیز پدیدآورنده را انتقال دهد ولی بازهم ما نیازمند ژرفای کلام هستیم انسان این حیوان ناطق و متفکر علاقه وافری به دریافت مطالب به طریق کشف رمز دارد و شعر این فرصت را به او میسپارد . بهرحال طرفداران این اندیشه دلائل تقریباً محکمی دارند که متال با فضای ژرف خود شنونده را در میان هجوم ریف ها و دیستورشن و در نهایت غلبه سلو ، ارتباط میان افکار شنونده و محیط را به یک ارتباط یک طرفه مبدل می سازد گو اینکه شخص بجای شنیدن موسیقی ، متال را تنفس می کند . اگر جنس صدای خواننده را نیز بخشی از موسیقی بدانیم این دیدگاه کاملاً ابزاری و برپایه هنر محض نوازندگی است و آنگاه که قابلیت فردی نوارندگان گرد هم آید ، ما شاهد خلق آثاری بدیع و بزرگ خواهیم بود که هرگز از ذهن دور نخواهد شد .

حتی گاهی برخی از ارائه دهندگان این فرضیه صدای خواننده را نیز طفیلی بر سلوهای موثر و ریف های کوبنده دانسته اند که البته به نظر می رسد که اثر این نوع از موسیقی خیلی زود کم رنگ می شود چرا که تنها صداست که می ماند .

گروهی دیگر نیز بر این رای هستند که متال یک موسیقی کاملاً مبتنی بر فلسفه است و این فلسفه در اشعار و فضای کلامی آن سیلان دارد و این بحث بقدری وسیع و جذاب است که من اجازه می خواهم  گذری به مبانی فلسفی هنر نوین به ویژه  موسیقی داشته باشم .

متال یک هنر نوین است که از سالهای نمود خستگی انسان از دنیای ماشینی و یاس فلسفی او به دلیل دور شدن بیش از اندازه از مبانی فطری خود در عرصه موسیقی پدیدار شده است . دردورانی که اعتراض تنها چاره انسان رمیده از زندگی صنعتی بود. زمانیکه شاید حتی او به بازگشت به طبیعت نیازمندتر از همیشه بود .

این انکار در تمامی شعبات هنر روی داد و موج تحت عنوان پست مدرنیسم ایجاد کرد که تاکنون ادامه یافته است . نگرشی نوین به پدیده مدرنسیم و نزاعی عمیق با تبعات خاص اجتماع گریزی و دلبستگی های ماشینی .

این تفکر برپایه نگرشهای فکری سه بنیانگذار اصلی خود طی سه دوره زمانی متفاوت روی داد و همچنان در حال رشد است .

سن سیمون که بی شک جزء اولین ها بود تاریخ را پیشرفت ذهن بشر می انگاشت . او با اعتقاد به اینکه در جامعه ای که دانش محوری قدرت در آن نمود می یابد و شکافهای طبقاتی از میان می رود چراغی فرا راه نقدهای مدرن انقلاب های صنعتی و سیاسی افروخت و مارکس با نقد ایدئولوژیکش و نیز نیچه با تبارشناسی اش گامی بزرگ برای خالص سازی نقد پست مدرنسیم برداشتند .

اگر چه سن سیمون در میان نظریه پردازان جامعه صنعتی و پساصنعتی مانند پارسونز ، بل تورین و بسیاری دیگر همچنان به حیات خود ادامه می دهد و نیز مارکس با بکارگیری خردعلمی بورژوازی برای آشکار ساختن حرکت سرمایه داری پیروان بیشماری یافت اما باید اذعان داشته که نیچه با این عقیده که تجسم خواست قدرت است که ذات زندگی ارگانیک به حساب می آید بسیاری از فلاسفه را همچون فوکو ، دریدا  و دلوز را به سوی پساساختار گرایی و زیباشناختی رهنمون شد .

در هرحال نکته مهم این است که نیچه یکی از منادیان مدرنسیم بود و اولین  کسی  بود که برداشت مدرنیته زیبایی شناختی را پیش از آن که آگاهی آوانگارد در ادبیات و نقاشی و مخصوصاً موسیقی قرن بیستم بدان شکل عینی بخشد ، آن را مدون ساخت . او مبنای نگرش خیلی از معتقدان به موسیقی متال است . زیباباوری نیچه  و اتکا ی اساسی او به مدل های هنری در اهمیتی که او برای هنر یعنی اندیشه بزرگ قائل می شود تجلی نمی یابد چرا که هنر و هر چیز دیگر ابزاری بزرگ  برای امکان پذیر ساختن زندگی ، وسوسه گری بزرگ برای زندگی و برانگیزنده ای عالی به زندگی است .

 ...

و اما عشق و نفرت

عشقه گیاهی است با برگهای درشت و ساقه های نازک که به دور درخت می پیچد تا آنجا که درخت سر به فلک برکشد عشقه نیز پیش می رود تا روزی که او و درخت با هم بپوسند و به خشکی سلام کنند .

آیا موسیقی متال با عشق رابطه ای دارد ؟ آیا شما تا بحال با متال عاشق شده اید ؟

نمی دانم این پرسشها چه تفکری در ذهن شما ایجاد می کند اما می دانم در بین مردم این اندیشه بدرست و یا غلط ریشه دوانده که هیچکس  با متال عشق را مزمزه نمی کند چرا که متال یک اعتراض است ، اعتراض به ناهمگونی های اجتماع ، به معضلات ماشین به دورافتادگی انسان از خویش و .. و این در حالی است که همه اینها در واقع برپایه عشق است چراکه بشر اگر حتی هیچ هم نوعی را دوست ندارد در نهایت خود را دوست دارد و حتی عشق به خود که همان خودکامگی ها است نیز باعث اعتراض به شرایط موجود و عصیان علیه هرچیز که او را و خویشتنش را متوقف می سازد ، می گردد . پس چرا برخی از ما می گویند متال موسیقی نفرت است ، مگر نه اینکه نفرت ها ناشی از عدم وصول به عشق هاست و در واقع نوع دیگری از به خود عشق ورزیدن است پس چگونه ما متال گوش می کنیم و از نفرتی که در وجودمان تولید می شود لذت می بریم آیا کسی را دیده اید که از احساس یک دمل چرکین لذت خاصی در خود احساس کند . آری دوستان تمامی کسیانیکه معتقدند متال را دوست دارند چون به نفرتشان کمک می کند و آنها  را آرام می سازد ناخواسته عاشق تفکرات خویش هستند و این عشق را با نامی دیگر آشکار میکنند .

نفرت در ما به آرامی شکل می گیرد و به سختی رهایمان می کند و این بازی سختی است که میان احساسات و منطق انسان در می گیرد .

دوستی می گفت هربار به سراغ متال می روم شور  دوباره ای برای بارور سازی اندیشه ام می یابم ، در جا نمی زنم ، نه یک نفس و نه یک اجبار بلکه صرفاً یک عشق که مرا وامیدارد خود را فرموش کنم و شفاف تر ببینم .

اما این سوال با قی می ماند که با عدم تجانس ذات زیباشناختی متال با درنظر گرفتن آن عده ای که صرفاً فلسفه ای بر متال قائلند ، با نظریه رسیدن به نفرت بایدچه کرد ؟ مگر نه اینکه نیچه مرجع تفکر فلسفی این موسیقی است و نقد ما برمبنای  مبانی فکری او شکل گرفته است ؟

امیدوارم که شما پاسخ خوب و به دور از هر نوع موضع گیری خاص در این مورد را ارائه دهید . این شروع یک یادگیری است برای من و شاید فرصتی است که بازهم دوره کنیم آنچه تاکنون از متال بر تفکرمان حاکم بوده است .

در ضمن شما دوستان عزیز می توانید از طریق وبلاگ زیر برخی از پاسخ های موج موسیقی را به نظرات و احیاناْ سوالات احتمالی خود دریافت فرمائید .

http://www.waveanswer.persianblog.ir/

موفق باشید و امیدوار

 

 

 


 
comment نظرات ()