موج موسیقی

نقد ومعرفی موسیقی راک

تداعی آزاد
نویسنده : اقلیما (انسیه ) پولادزاده Eghlima( Ensiyeh ) Pouladzadeh - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٢
 

 

با نام هر آنچه نکوئی در جهان مصور است

 

 

 

 

 

 

 

 

عصر زمستانی سرد و فضای مشمئزکننده تنهایی ، آنچه از ابتدای تولد تا انتهای مرگ با انسان همراه است واین فریده نابسامان در انکار این تنهایی کماکان در تلاش است.

 

به آینه می نگرم و در آن هیچ نمی بینم الا ماهیتی ناشناخته آنچه تا لحظه مرگ در تکاپوی لمس آن هستم و پشت سر هیچ نوائی به گوش نمی رسد مگر سکوت  که در انحصار تنهایی های بشری ملتهب از ناشناخته هاست .

 

اینک Empyrium – Weiland

 

صدای فلوت از جنس تنهائی است . دامنه کوههای سر به فلک سائیده که چکادی برف پوش و دامنه ای زمردین دارند ، رمه ها به نوای شبان در گردشند و من اینک بر قهقهرای روح خود به افق آن چوپان سرمست می نگرم . آنچه مرا بیش از گذشته به خود می خواند نسیمی است که از سوی دهکده ای در سیلان است و روح من در راستای این سروه ، ناخودآگاه چون ترلانی (طرلانی) بال بسته و پرشکسته عزم رسیدن به این مأمن را دارد .

 

بر روی علفزارها گام بر می دارم ، صدای هو هوی با مرا هدایت می کند . هو هو هو ! چقدر نرم بر بستر آنچه از سیمهای گیتار به گوش می رسد آرام گرفته ام و موسیقی تخت روان من است تا پایان رویای صادقانه ام .

 

به خود میایم هنوز در آینه می نگرم و هیچ نمی بینم از آن ماهیت و چشم های نمناک خویش را بسوی آینه ام نی بندم . هو هو هو !!!! مرا به گورستان می کشاند وای چه جذاب و چه عزیز : ریتم ها سرعت می گیردند ، من در کجای ترانه ام : Forgang   از کنار گورهای عبور می کنم نامهای آشنا مرا به خود می خوانند ، من می ترسم ، هجوم خاطرات مرا در خود غرق می کنند ، دیگر تاب مقاومت ندارم . شکوه ذهن من بسان ملعبه ای  بدستان موسیقی است و من همچنان در میان اندوهم پیش می روم .....

 

از Chapter 1 به Chapter 2  ، فرار می کنم همان سان که از کودکی به نوجوانی فرار می کنم و این بار Waldpoesie مرا بی رمق تر از پیش مسخر می سازد و دیگر یارای دور شدن از خود را در خویشتن گم گشته ام ، نمی بینم .

 

چون قاصدکی نرم در آغوش نسیم به حرکت درمیایم و به انتهای گورستان می رسم و چه حیف اگر این موسیقی به پایان برسد که اندوه من دوچندان خواهد شد .

 

بخوان مرا بنام همه نوجوانی من ، در انتهای گورستان قبری است که نامی بر آن نیست و در کنار آن درختی است تنومند ، این درخت به تنومندی نادانسته های من است و آن قبر به اندک مجال من بر دانائی می ماند .

پرندگان از لابلای فکر من عبور می کنند آنها مغز مرا می شکافند و می گذرند ، آه ! خدای من ! آمدند آنچه من تاکنون از آنها گریخته ام آمدند همچون گناهکاری و چون طفل وحشت زده ای از آنچه تاکنون بر من گذشته ، متواری ام .

 

عرق کردم ، عرق کردم سرد سرد . نفس نفس ، نفس دیگر حتی نفسم هم مجال بالا آمدن ندارد ، مدرسه ، نیمکتها ، همکلاسانم و آن کوچه که هرروز از آن می گذشتم و پاهایم که تا چندی دیگر از آن من نیستند و دوستان نداشته ام مرا محاصره می کنند . من به جسمی بی روح می مانم ، جسمی که حتی قدرت پوسیدن ندارد آه ! ای خنکای غروب در کجای زمینی ، مرا در برگیر ، مرا به آب بسپار تا مرا بپوساند و این ذهن مشوشم را از قعر سیاهچاله محدودیت هایم برهان .

 

10 سالگی ، 13 سالگی ، 15 سالگی و 20 سالگی و اینک .....  گورم نیز مرا پذیرا نیست از فرط نادانی ام و از نداشتن وقوف به آنچه در من نهفته است .

 

نمی دانم چرا موسیقی قطع شد و این بار پس از مکثی کوتاه خود را باز در دامنه آن کوه می بینم . من از جنگل عبور کرده ام بی هیچ درختی و بی هیچ بیشه ای و صدای سحرانگیز رودخانه ایBlackmor's Kingdom مرا باز به خود می رساند ، آنچه گرفتنی بود و این چه رها کردنی ، اما هنوز آن نسیم احساس مرا همراهی می کند.

شبان رمه هایش را بسوی دهکده باز می گرداند و من با Unquest Grave   تنها می مانم ، روح شرقی مرا به سکون می خواند آری خورشیدی که از شرق ترانه طلوع می کند ، بی هیچ صدایی بازهم فلوت بازهم و بازهم گیتار ، چه حس مشترکی بین این موسیقی و موسیقی قبلی جاری است . هر دو مرا با خودآشتی می دهند ، بسراغ A Maid Beddlam می روم . غروب گذشته است تاریکی اطرافم را فراگرفته است حسی که پدران من نیز بر آن کوشیده اند و اینک در من ظهور کرده است و شمیم شامگاهی مرا به یاد آینه ام می اندازد و دوباره به آینه می نگرم ، کاش Sovay  پایان نگیرد و من در آینه نمایان نشوم و چه افسوس که نمایان شدم . مرا با خود اسراریست که ای کاش هرگز آشکار نگردد . درآینه اینک ماهیتی است با موهایی پریشان ، چشمان گرم ترسیده و نمناک ، نه نمناک نه ، مستغرق و لبهایی لرزان که با خود نجوا می کنم تنها یک موسیقی کافی است تا تحولی درونی در انسان رونق گیرد نه اینکه شکل گیرد که انسان هر قالبی را در خود نهفته است و فعلیت آن اهمیت دارد و این نگریستن با Sylvie  پایان می گیرد .

 

 

این نوشته تقدیم به تمام کسانیکه از موسیقی به شگقتی بزرگ دست میابند و پدیده حس آمیزی را در موسیقی با نواهائی هرچند ساده درک می کنند که موسیقی هرچه خارق العاده تر حس آمیزی آن نیز بیشترو نوازندگی نوازنده  هرچه شگرف تر ، دلدادگی روح به آن نوا بیشتر . این متن تنها بر پایه انتقال حس موسیقی نوشته شده است و هیچ بنایی بر تاثیر اشعار ندارد .

 

آنچه شما می دانید و من نمی دانم همان است که می توانید مرا بدان رهنما باشید چون نوری در دل شب .

 

پیروز و سرفراز باشید

 


 
comment نظرات ()